تبليغاتX
گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند !

گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند !

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید......

 

وحالا تو آرام در خاک آرمیده ای و من سخت دلتنگم...

و تو به آرزویت رسیدی که رها شدن از این قفس بود

وحالا دیگر از این به بعد جای توست که بی رحمانه نبودنت را جار میزند...

نه ميخواهم قصه بگويم

ونه توان گفتن دارم

همينقدر ميدانم كه با رفتنت هم درس بزرگي به من دادی

و من به يقين رسيدم كه:

مرگ پايان كبوتر نيست!

شقایقی که میدانی چقدر دوستت دارد


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در دوشنبه 7 دی1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


....... تنهایی

هميشه و مخصوصا از موقعي كه مي تونستم

خيلي چيزا رو تشخيص بدم

به يه تنهايي ابدي و ازلي معتقدشدم .

به اينكه آدم تنها به دنيا مياد

تنها زندگي ميكنه

و تنها هم ميره

و اين فاصله ي كوچيك تنهايي هاست

كه ما رو وسوسه ميكنه به موندن

و ما هم كه انگار هميشه منتظر وسوسه شدنيم

اما اين روزها بيشتر دارم

به اين تنهايي عميق فكر ميكنم

به اين تنهايي كه حتي اگه چشمامونم روش ببنديم

امكان نداره نبينيمش !!!

هيچ كس........

هيچ كس........

فكرش را هم نمي كند كه دل يك انسان

به اندازه ي لايه ي اوزون سوراخ باشد !

پي نوشت: يه كوچولو تلاش كنيم

كه حداقل اين فاصله ي كوچيك بين تنهايي ها رو

با هر كسي پر نكنيم !!

پی نوشت:امیرجون(داداش بی جنبه ی دوست داشتنی) تولدت مبارک

شقايق

 


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در چهارشنبه 2 دی1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


برای یک دقیقه ای که عزیز است !!

شب یلدام ساکت و سرد

حسرت شب خالی از درد

تا که دق نکرده رویا

تو رو جون لحظه برگرد

برگرد.......

برگرد..................

بعدالتحریر: و من مثل همیشه به خاطر

رفتن پاییز و آمدن زمستان دلهره ای

شیرین دارم !

shaghayegh

 


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در سه شنبه 1 دی1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


وتمام عاشقانه های کوچکم برای تو ....

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید :

”زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان

 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت 

 دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست “

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

(حمید مصدق)


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در پنجشنبه 26 آذر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


برای شیرین خانم که بسیار دوستش میدارم......

برای شیرینی مینویسم که شاید اصلآ

حرفهایم برایش باورپذیر نباشد

و انتظار هم ندارم در این فضای

 پر از دود و شک و تشویشی

که داریم در آن نفس می کشیم حرفهایم باور پذیر باشد!!

و اینها را فقط میگویم که بداند

که بعدها غصه نخورم که میشد اما نگفتم.............

 

و من می خواهم تنهایی ات را لمس کنم

و من بسیار دوستت می داشته ام

از زمانیکه که من نبود و تو نیز هم........

وانگار زمین هم معنی ما را میدانست

ومن ازهمان وقتها میخواستم برای

تشریح هجای عشق به تماشای لبهایت بنشینم

و دست هایت که موسیقی را لمس میکند

و دوست دارم مثل روزهای آغازین

عمرت همشه گرم گرم باشند

و نوک انگشتانت که انگار فقط

گرفتن نبض گلهای اطلسی را برمی تابند

ونفس هایت که زندگی را در هوا می پراکند

و لبخندهایت که به اندازه اسمت شیرین اند..............

وخنده هایت که نمیخواهم وصفشان کنم

تا مثل تعریف عشق دست نخورده

و بکر فقط برای تنهایی هایم باشند

و یادت که با سنجاق به گوشه ی ذهنم وصلش کرده ام!!

تقدیم به تو که بسیار دوستت میدارم !

 

 


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در یکشنبه 22 آذر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


شعری مشترک از فروغ عزیز و استاد احمدی

شعری مشترک از فروغ فرخزاد و استاد احمدرضا احمدی
فروغ: روز آبی، پیچک خشک، پرنده‌ی محبوس، دیوار سیمانی

احمدی: درخت‌های پرسش بگو و مگو باز می‌گردند
و به اطراف هرزهای دستچین
منزل می‌شوند

فروغ: آسمان از دهانه‌ی خشک ناودان‌ها

فرو می‌ریزد و باز همچنان دست نیافتنی است.
احمدی: کبوتر، دو سه بار با مشایعت رنگ سبز
به کنار علامت سوال پرید
و علامت سوال را نقطه‌های حرف آخر اسم تو می‌کند
فروغ: به زنی که پوستش خستگی

بطالت‌ها ست، لیوانی آب تعارف می‌کنی
آب خشک است. آب را می‌نوشم و خشک است.
احمدی: آدم‌های نشسته
با این پیچک‌ها فرمان می‌دهند
که خود را به انتهای داربست برساند

فروغ: من از جسدی مغروق سرگردانترم
اگر راست می‌گویی دریا را برای من بیاور
و لذت پوسیدگی را به من ببخش
احمدی: در پشت این اطوارهای سنگ

بی‌گمان هزار مینایی است
و هزاران لالی
که سرانجام دیوار را بیان می‌کند
فروغ: این سرفه‌ها جوانی تو را هزار برابر می‌کند
و جوانی تو به من می‌گوید: احمق!

احمدی: از انتهای خیابان شمارش اعداد را آغاز می‌کنم
که این فروشندگان بی‌پیمانه درست بدانند
خشکسالی در پیاده‌رو ایستاده است.

فروغ: گاهی در آفتاب به یاد می‌آورم که

 گیسوانم می‌درخشیدند
دندان‌های شیری یادآور معصومیت حضورند
احمدی: آن قدر جلد من در
شستشو نشد که من لبخند عابران را
شادی‌ها بدانم.

                   ازفصلنامه‌ی «گوهران»،تابستان ۱۳۸۸

 


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


شعری از استاد ( عمران صلاحی )

 

من تو را می خواهم

برلب جوی فراموشی تو

بوته ای می روید

من . تو را

مثل ذرات هوا می خواهم

کوه در حسرت یک جرعه طنین

من تو را مثل صدا

مثل صدا می خواهم

تو به من نزدیکی

مثل خورشید به گل

مثل تصویر به آب

مثل آواز قدم های دو همراه به پل

باصدای تو نمی ترسم از این تاریکی

من تو را مست و رها می خواهم

مثل یک تکه ی ابر

در سراشیبی یک تپه ی سبز

با تو از خلقتم آگاه شدم

من تو را مثل خدا می خواهم

بگذار

راحت و ساده بگویم یارا

من تو را می خواهم

استاد ((عمران صلاحی))

 

 


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


و من آغازشدم باز ...........

 

تولد یه پریشون که دوس داره آبی باشه !!!!!!!

و من آغاز شدم باز .......

انیشتین میگه : تو سالروز تولدت به تک تک آدمایی

که باهات زندگی می کنن بگو ممنون که تو رو باز

یه سال دیگه تحمل کردن !

حالا سه شنبه ۱۰ آذر تولدمه !

و میخوام از اینجا و وبلاگم استفاده کنم

و بگم که ایها الناس ممنون که منو باهمه ی

خوبیام (که خیلی کمن) و همه ی بدیام (که زیادن)

بازهم یه سال تحمل کردین!!

و ممنونم از همه ی اونایی که اومدن و بهم سر زدن

نظر دادن و حتی اونایی که

نظراشون تآیید نشد و البته

(تقصیرخودشونه که درست انتقادکنن یا مودبانه نظربدن)

ممنون واقعآ ممنون .

و تشکر ویژه هم از پدر و مادرم که

مثل همه ی پدر مادرا ی خوب به معنای  

واقعی تحملم می کنن (توجه کردین که فعل استمراری

بود. یعنی همیشه مشغول همین کارن) !!!

 

 

 


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در یکشنبه 8 آذر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


قلب مومیایی از آقای " میلاد تهرانی "

 چکه شعرهایی از " میلاد تهرانی " از کتاب " گیلاس آبی "

قلب مومیایی

قلبم را مومیایی خواهم کرد

تا از عشق ابدیتی بسازم.

تا در تاریخ...

ماندگارشوی!!!

 

 

تاس هایت را دوباره بریز !

این جفت "یک" .

ارزش " دو " را ندارد !

به هم نخواهیم رسید !

 

 

دست و پایم را به تخت ببندید!

باید این عشق را .

ترک کنم !!!

 

 

به اندازه ی چای داغ شبهای امتحان .

دوست می دارمت اما ....

اضطراب نمی گذارد

نه گرمایت را حس کنم

نه آرامشت را !!!

پاییز

 


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در یکشنبه 1 آذر1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


تا پایانی ترن نفس.....

من تا پایان این راه زمستانی . با توام این را باورکن .

این را باور کن که اگر تو تنهایم بگذاری

باز من تو را و چشمهایت را که غم پنهانی شان

مرا می کشد . تنها نمی گذارم


نوشته شده توسط شقایق (پاییز) در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت موضوع | لینک ثابت